سیگار/باشگاه و بعد من/تو
باشد، تو برو باشگاه من سیگار میکشم. یکی باید باشد که تو را «بفهمد» یا نه؟!
باشد، تو برو باشگاه من سیگار میکشم. یکی باید باشد که تو را «بفهمد» یا نه؟!
خپلهای خوشاندیشی که مینشینند فرهنگ مینویسند، و نازپسرهای خوشتراشی که ایستاده فرهنگ میکنند؛ دو پاره، و بر عکس؛ نازپسرهای خوشتراشی که میایستند فرهنگ میکنند، و خپلهای خوشاندیشی که نشس... . کامآن دریدا، کامآن.
ما دوست بودیم، از زمانی که جایمان را روی زمین انداختیم کنار هم، تبدیل شدیم به چیزی که هیچ نامی توی عرف ندارد. روزها میگذشت و ما در بینامی به سر میبردیم.
زخمات را نگاه میکنم، پزشک نیستم. بعد گوشیات زنگ میخورد. وکیل است که گفته است خبری از آن نوجوان اعدامی ندارد. «گفت ملاقات بعدی معلوم میشه». از سیگارهای من، که روی میز است، برمیداری. میروم چای میآورم. میروی کنار پنجره. خیابان زرتشت، خیابانی نیمهکارمندی است. باقیاش بچهمدرسهایها و سربازند، و کمی هم اهالی پیر محل. خودمان هم سرایداریم، هم منشی. تو دستِ بیسیگارت را میکشی روی صورتام، ناشیانه، میکشی روی دماغ، و لبام. چشم راست، بعد، پیشانی، بعد، گونهام، بعد، چشم چپ، بعد، لبها، بعد، گونهام، بعد، چشم راست، بعد پیشانی، بعد مسیر دایرهای دستِ بیسیگارت روی صورتام، کمی تند میشود. صدای نفسهایات، هم، تکان تنام، هم. اندکی استرس با تکانه آغشته، تکانهای خشک و ریخته. تشنگی و بعد،
وحشی شدهای، ترسیدهام. میروم از روی بند لباسها را بیاورم خانه. ... اصابتِ باران به پنجره است، هوارِ کتری که رویِ پیکنیک، نشستهام روی زمین، ولی روی فرش، رنگِ قرمزِ گوجه را، رنگِ سبز را خیار، و رنگِ پیاز. ... اجازه میدهی که دراز کشیدهای، و دستهایام را میشویم و با حوله خشک، بعد توی گودیِ تو جا که میشوم پسرها میآیند توی کوچه چند دست گلکوچیک میزنند.
در را باز کردم، به کوچه شدم. در معرض تو قرار گرفتم. دویدی، دویدم، خم شدی سنگ برداشتی، خم شدم، برداشتم. تو سنگات را به دختری دادی که سنگ نداشت. سنگ را پرتاب کردم. دویدم.
سرودهی کنستانتین پ. کاوافی
ترجمه به انگلیسی: ادموند کیلی و فیلیپ شرارد
ترجمه به فارسی: حمید پرنیان

کله، تا جایی که میتوانی کار کن.
عشقِ یکطرفه دارد میکشدش.
توی وضعیتی دیوانهکننده است.
هر روز صورتی را میبوسد که میپرستدش،
دستهایاش روی آن دستهای نفیس میلغزد.
تا به حال به این اندازه هوایی نشده بود.
اما این عشقِ زیبا سرانجامی ندارد، که سرانجاماش
بسته به این است که هر دو بهیکسان بخواهندش.
(ایشان به این شکلِ نابهنجارِعشقورزی یکسان میل ندارند؛
تنها اوست که سراسر از این عشق نابهنجار برخوردار است.)
اینگونه است که خودش را دارد از پا درمیآورد، همیشه مشتاق است.
پس – چون همیشه کارخرابی میکند – همیشه بیکار است.
بهنوعی قرض میگیرد
کمی از اینجا، کمی از آنجا (و گاهی
برایاش حتی گدایی هم میکند) تا زنده بماند.
این لبهای ستوده را میبوسد، خودش را برمیانگیزاند
روی آن تنِ دلپسند – تا که احساس کند
تسلیم شده است. و بعد
مینوشد و سیگار میگیراند، مینوشد و میگیراند؛
و بهزور خودش را میکشاند به کافهها، تمام روز،
درماندگی را بر دوش میکشد، زیباییاش را تحلیل میدهد.
کله، تا جایی که میتوانی کار کن.
غولها همیشه از تاریکی بیرون میآیند. امشب میخواست گم شود توی شهر. انداخته بود آمده بود جنوبشهر، ساعت از نیمه گذشته بود، و ماشیناش را پارک کرده بود و به خودش گفت این خیابان را میروم پایین و میپیچم توی کوچهی آخر. پیچید توی کوچهی آخر. صدای پاهایاش را میشنید. شنیده بود که مردهای این محله، و البته کلن مردهای جنوبشهر، آن دسته از مردهایی که کار و بار اداری و رسمی ندارند، یا که چندان پایبندِ زندگیِ زناشویی نیستند، شبها تا نزدیک به سپیدهدم بیدارند، بیدارند اما خوابیده، یعنی پدیدار نیستند، گز کردهاند توی سوراخی و بزه میکنند؛ شنیده بود که اگر نیمهشب توی کوچههای جنوبشهر قدم بزنی، بیگمان به مردهایی برخورد میکنی که مناسبِ یک سکسِ دلچسبِ موقتی هستند. مردهایی که کار و بار محدودکننده و صبح-بیدار-شو ندارند. تکتک ساعات زندگیشان به خودشان اختصاص دارد و هر جور که دلشان بخواهد ازش استفاده میکنند؛ و البته واقعا ازش استفاده میکنند و پول خوبی هم درمیآورند. شنیده بود که پیداکردنِ مواد مخدر، توی جنوبشهر، به آسانی یافتنِ گربهای کنارِ زبالهدان است. این مردها، به خاطر نوع کارهایی که انجام میدهند همان پوششی دارند که وی بسیار میپسندید و حاضر بود پیش از سکس با آنها، لباسهایشان را خودخواسته درآورد و بو کند و بو کند و بو کند. همین پیوسته بوکردنِ لباسهای چرکِ بوگرفتهی چروک، همین زمانی که برای بوکردنِ آن لباسها صرف میشود دقیقا فرصتی است که آن مرد بفهمد با چه کسی طرف است و بیدرنگ دست ببرد و وادارش کند همان کاری را انجام دهد که وی دوست دارد. یعنی، همین که لباسهای آن مرد را بو میکند، آن مرد میفهمد که با یک «اُبنِه»ای طرف است و هر کاری که بخواهد میتواند با وی انجام دهد؛ و این «هر کاری» دقیقا همان چیزِ تعریفنشده و برنامهریزینشده و نامحدودی است که قهرمانِ داستانِ ما بسیار شیفتهاش است و به خاطر همین هم کوبیده است آمده است ماشیناش را پارک کرده است آنطرفتر و پای پیاده کوچههایی را گز میکند که بسیار خطرناکند.
چیزی میان ترس و لذت بود که توی تناش وحشیانه میچرخید. سکوتِ کوچه هم پشتیبانِ این چرخشِ وحشیانه بود؛ همچون زمینهای که شی را برجسته کند، سکوتِ کوچه ترسِ لذیذ یا لذتِ ترسیده را سخت در آغوش گرفته بود و میفشرد گرم. لباسهایی پوشیده بود که قشنگ نشان دهد مالِ اینطرفها نیست. لباسهایی که پوشیده بود به وی این امکان را میداد تا اعلام کند «بیگانه» است. و بدینگونه، موقعیتی را پدید آورد که بسیار چالشبرانگیز است؛ وقتی چیزی بیگانه باشد، پرسش یا پرسشها همچون گرگهای گرسنه پیراموناش میچرخند تا فرصتی برای یورشآوردن بیابند. این یعنی تو با بیگانهبودنات، خودبهخود، به گفتگویی دعوت شدهای که خشن است؛ زیرا دو سوی این میزِ گفتگو کسانی نشستهاند که با هم ستیز و تضاد دارند؛ این باید آن یکی را دفع کند تا اثبات شود. همهی عمر دفع شده بود؛ چه از سوی خانوادهاش، چه از سوی همبازیهایاش، چه از سوی بچههای دانشگاه و چه حالا که توی یک شرکتِ تبلیغاتی کار میکند از سوی زیردستاناش. و چه موقعیتی از این بهتر که تو بیکه حرفی بزنی و خواستهای را بیان کنی، بیان شده باشی و به مبارزه طلبیده شوی و بدانی که اینبار سخت دفع میشوی؛ دفعهای دفعههای پیش، آزارنده بود، زیرا فاعلِ آزار نه از نظر جنسی تحریککننده بود و نه میتوانست تبدیل به چیزی تحریککننده شود. اما ایندفعه، فاعلِ آزار کسی است که لباسهایی پوشیده است که دلات میخواهد بویشان کنی، مزهمزهشان کنی، دست بکشی روی زمختی و چروکی که دارند، چهرهای دارد که دلات میخواهد نگاهاش نکنی و چشم بدوزی به زمین تا به جایگاهی بکشانیاش که هر چه دلاش – و دلات - میخواهد به تو بگوید، دستهایی دارد که اینبار توی جیباش نیست یا که روی میز، دارد سیگار میگیراند یا که دستمالی، تسبیحی، زنجیری، چیزی میچرخاند. دفعِ اینبار عینِ جذب است، اما ماهیتی دفعی دارد، و یکباره است و متصاعدشونده؛ فوران میکند و غیب میشود؛ جز پسماندی ازش باقی نمیماند، جز خاطرهای که هنگام برگشتن توی ماشین مرورش کنی و پرچمِ ظفرت را ببری بالا با افتخار.
غولها همیشه از توی تاریکی میآیند بیرون. زشت باشد، چه اشکالی دارد؟ زشتها مگر نمیتوانند جذاب باشند؟ مگر نمیتوانند تهِ دلِ آدم را خالی کنند، ببرندت توی مرداب، لایِ صدای قورباغهها و باد و آب، بترسانندت، و در عینِ حال امنیتات ببخشند. مگر نمیتوانند وقتی دارند لباسهایشان را درمیآورند نشان دهند که تو در موقعیتی نیستی که ارزشیابی کنی، چه برسد به ارزشیابیای زیباشناختی! تو را در وضعیتی ول میکنند که ولشدگی را حس کنی، درست مثل هنگامی که توی بازارچه دستات از دستِ مادر ول میشود و دلات داغ میشود و نفسات را نزدیکتر احساس میکنی. و بعد میدانی که این رفتوآمدهای توی بازارچه سهمی از رفتوآمدِ مادرت دارد و بیگمان دیر یا زود دوباره تو را بغل خواهد کرد و با زبانی مادرانه قربانصدقهات خواهد رفت. نه اینکه امنیتی که این مردِ زشت، مردِ بالا، مردِ در-قدرت-نشسته، به تو میدهد همانی باشد که مادر به تو داد، نه، اما امنیت است دیگر، و شدتاش همانی است که وادارت میکرد گریه کنی، بازار را با چشمهایی خیس و به-وصال-رسیده نظاره کنی. امنیتی که این مرد میدهد همانی است که مادر میداد اما اگر خوب نگاه کنی میبینی خیسی و به وصال نرسیدهای؛ تو را پیش از وصال نگه داشته و تعلیقات بخشیده است؛ اما تو با چشمهای خیس چشمبهراهِ رسیدنی، رسیدنی که هیچگاه رخ نخواهد داد. ... پس اینگونه است که تاریخِ شخصیِ تو هر بار تکرار میشود؛ نخِ تسبیحِ مهرههای شهوتِ تو بیگمان همین باید باشد. «بلای زلفِ سیاهات به سر نمیآید».
صدایی میآمد. هنوز به تهِ کوچه نزدیک نشده بود که از چند در آنطرفتر صدایی خفیف میآمد. انگار کسی داشت توضیحی خشن میداد. نزدیکتر که شد دقیقتر نگاه کرد. پسرکی نوزده/بیست ساله، داشت در خانه را میبست و میرفت جایی. چشمتویچشم شدند. وی از کمی ترس چشمهایاش دودو میزد و پسرک زل زده بود طلبکارانه. نگاه گرفت و سرش را انداخت پایین و بیاختیار آبِ دهاناش را قورت داد. پسرک هنوز دستاش روی دستگیرهی در بود که چشم دوخته بود روی این مردی که لباسهایاش داد میزدند هیچ مالِ اینطرفها نیست. صدای نفسکشیدناش را میشنوید. پسرک سرانگشتهایاش را کرد توی جیبِ جینِ تنگاش بهزور و نگاه بهضرورت گرفت و انگار راهی شد. توی دلاش جنگ بود؛ فرشتهی سفید میگفت چرا چیزی نگفتی، فرشتهی سیاه میگفت آنورتر شاید یکی دیگر پیدا شود که مردتر از این باشد. فرشتهی سفید چشمهایاش را با عشوه گرفت و نگاه کرد به آنسویِ کوچه و گفت همیشه همین وعدهها را دادهای و هیچ اتفاقی نیافتاده است. فرشتهی سیاه گفت اینبار شاید باشد تو از کجا میدانی. فرشتهی سفید شروع کرد ناخنجویدن. دستی کشید عرق از پیشانی گرفت و برگشت نگاهی به پشتِ سرش کرد. پسرک رفته بود. چشمهایاش کمی تنگ شد. با دست هر دو فرشته را پراند و به انتهای کوچه نگاه کرد. دست کرد توی جیباش. دستهایاش سوییچِ را لمس کردند. پاهایاش انگار خسته بودند و میل به ادامهدادن نداشتند. دیگر هزارتا مرد هم که انتهای کوچه برهنه در انتظارش باشند باز میلی به ادامهدادن نداشت. نگاهی به ساعتاش انداخت تا مراسمِ پایانیافتنِ قدمزدناش را مشروعیت ببخشد. ساعت نزدیک به یک میشد. برگشت.
توی ذهناش داشت دنبال صورتِ پسرک میگشت. چشمهایی بزرگ داشت، رام نبودند. آنها را بههنگامِ انزال تصور کرد؛ خشونتشان بیشتر شد. دستهایاش که با فشار کرده بود توی جیبهای شلوار کثیفِ جین. دست ببرد پَسِ گردناش، پوستِ سردِ باکرهی گردناش را لمس کند، آن یکی را بیاندازد دور کمرِ باریکاش، پایاش را بگذارد لای پاهایاش، شکماش را نزدیک کند به تنِ سرد اما گرمِ پسرک، و نفسهای احتمالا تندتندش را بشنود. تنِ کوچک اما خطرناکِ وی را بگیرد توی دستهایاش، حجمِ تناش را با تناش اندازه بگیرد، اندازه بگیرد، اندازه بگیرد. چه دوست داشت وقتی که از گردناش دست کشید ببرد بگذارد روی آن دو برآمدگیِ «حرام». خطر کند و موقعیت را چندباره خطرخیز کند. چه دوست داشت منع شود، یعنی دست میبرد که منع شود، و همین یعنی انفعال، مهره را بدهد دست او، مهره شود، بازیچه. به ارادهی او دستهایاش یا لبهایاش و تناش را حرکت دهد. آیا پسرک تواناییِ ادامهدادنِ این نمایش را دارد؟ آیا پسرک جایزهی نخست را با اکراه خواهد گرفت؟ آیا در انتهای این نمایش تماشاگران به پا خواهند خاست و چند دقیقهای دست خواهد زد؟ چه انتهای ناروشنی، چه نمایشِ بیمتنی، چه نقشها و چه جامههایی.
کسی به شیشه میکوبد. ترسید. از اینجا که نشسته است، پشتِ فرمان که نشسته است، تنها سینه تا کمرِ پسرک را ببیند. «تقتق»، انگشتها، «تقتق»، دعوت است، «تقتق»، صدایِ دلنشینِ انگشتها روی شیشهی ماشین. میدهد پایین. پسرک خم میشود میآید توی قابِ شیشه. موهای سیاهِ سیاهِ کوتاهاش را ژل زده یا که چسبیده روی پیشانی ول شدهاند. چشمهای هنوز بزرگ و خشن و پُرسندهاند. «با کی کار داری؟». خدایا! از کجا آغاز کرد که هیچ جوابی از پیش آماده نکرده بود. دستهایاش را روی فرمان بازی میداد. نگاهِ پسرک روی دستها و صورتاش میرفت و میآمد. «هیچی» و دستهایاش میآیند بالا، روبروی صورت و انگار دعا که بخوانند و زود بیایند پایین، و دوباره «هیچی». «دنبال پنیری؟». «پنیر!». «دوا». ترساش بیشتر میشود، «نه»، و دوباره «نه». «بیا پایین»، و خودش میرود کمی آنورتر؛ یعنی بیرونآمدن از ماشین تنها گزینهی توست. میآید پایین، در را میبندد. پسرک نگاهی دوباره و اینبار جدیتر به سر تا پایاش میاندازد و دوباره چشمهای وحشیاش را میدوزد به چشمهای ترسیده و تحریکشدهی وی. «پس چی میخوایی این وقت شب؟». انفعال را از همین الان آغاز کن. جواب نده، بگذار دوباره بپرسد، دوباره به تو مشغول باشد. بگذار خودش فرمان دهد که چه کار کنی. هیچ نگو. «با توام!». تهدید. «نمیشنوی؟». «من ...». چه خالی است جای فرشتهی سفید که بیاید و دم گوشاش بخواند که بگو میخواهم با تو بخوابم، میخواهم لباسها را از تنات درآورم، برهنه ببینمات، و میخواهم رضایتِ تو را، صدایِ رضایتِ تنِ تو را، بیواسطه بشنوم. خدا! چرا ما را تنها نمیگذاری؟ چرا نمیروی تا بندگانِ دیگرت را نظاره کنی، برو و همهی کردارهای مناسبِ اجتماعی را با خودت ببر و بگذار تغزل کنم، زبانام گشوده شود، آواز بخوانم.
«سیا! این کیه؟». سیامک برگشت و تا شناخت نگاه بهخشم گرفت، «ولمون میکنی یا نه این وقت شب؟!». «سیا! باز .. سیا این کیه؟ چیکار کردی دوباره؟». جفت دستهایاش را آورده است بالا و از خشم کشیده است و انگشتهایاش سیخ به هم چسبیدهاند؛ «برو کیرم دهنات، برو بگیر بخواب.». «باز میخوایی بری گم و گور شی هفتهی دیگه نعشات رو ...». « برو بگیر بخواب! رفیقامه. واسهام کار پیدا کرده. برو بگیر بخواب». «سیا! من و مادرت رو اینقد عذاب نده، بیا بریم خونه». «یاابالفض! بابا! ...» در ماشین را باز میکند، حینِ واردشدن و نشستن، «بشین دیگه! بشین بریم». مستاصل مانده بود و نگاه میکرد به چهرهی رنجور پدر و این کوچهی تاریک و خاموش چون موسیقیِ ظریفی که نرم شنیده میشود دلواپسیِ پدر را برجسته کرده است. پدر دستهایاش را روی ناف به هم گرفته است و چشمهایاش نگران است و غمگرفته.
همبازیِ من، زمانی که با مادرم به خانههای اعیان و اشراف میرفتیم، - یادم هست - با زنِ همسایهی طبقهی بالا – که از خرید بازگشته بود و میرفت بالا – توی راهرو جوری گفتگو میکرد که من گیجِ سفرِ مرادِ همبازیام بودم که از گفتارِ صرف تا اغوای آن زن پیش میرفت اما – با آنکه سراسر شاهد همهچیز بودم – نمیفهمیدم سرانجام برای اغوای وی بود یا که چه بازی را مدتی ول میکرد و با آن زن به گفتگو میپرداخت. زیبا، بیگمان، از من بسیار رشدیافتهتر بود.
در را باز میکنم، وارد اتاقی میشوم تاریک، ساکن، لخت. مینشینم روی تکصندلیِ کنار در و در را میبندم. دیگر هیچجای چهرهام نمیپرد، یا کج نمیشود.
دوست دارم بچهی خوبی باشم، همیشه در برابر تو بچهی خوبی باشم، جوری که همیشه بگویی بچهی خوب. تو بگویی خوبم و من حساب کنم چهقدر برای ارضای تو محقم. [پس] لحظهی یکهخوردگیات، وقتی مرادم را بر مرادت از «خوب» میچربانم و دستام را بر بدجایِ تنات میلغزانم و زبانات را ازت میگیرم، لحظهی زبانآوریِ نوینِ توست.
شگفت که گاهی میخواهم کنارم بنشینی، ازم بپرسی چه ترجمه میکنم یا چه دارم مینویسم، و من گفتگو را هیچ رنگِ تغزل ندهم و پاسخی گزارشی دهم و بگویم «دربارهی اسطوره است، جالب است». و تو سیگارت را بگیرانی و چشمات را بدوزی به مانیتور. وه چه گیراست تفاوت نگاه من با تو در این چیزی که بر مانیتور میبینیم، دود سیگار، روندِ لاکپشتیِ نزدیکیِ ما، و جهانی که خوابآلوده بیرون از ما میگذرد.
اگر از صدای تو عطر میساختند زنها دستهایشان را میبریدند، مردان همجنسگرا جیغ میکشیدند، و لزبین ماچو سیگار را از لبِ بیخیال پارتنرش میگرفت و میکشید خیرهشده. اگر درختها پوست تو را داشتند، پرندگان دخیل میبستند. و اگر من حضور تو را داشتم، زندگی پایان میگرفت.
زمانی که زاده شدی، و مادرت تو را لای پتوی صورتیرنگ پیچید، فامیل و آشناها آمدند دیدنات، و وقتی خواهر بزرگات – که حالا جای مادرت نشسته است – داشت تو رو شستوشو میداد تن برهنهات را دیدند. ایشان نمیدانند آن تن، اینک، چه حجمِ آتشی شده است.
سخت است که وارد بازی بزرگان شد. منظورم آن است که بتوانی حیلههای اجتماعی را به کار بگیری تا قدرت اجتماعی را در دست بگیری. طردکردنِ این قدرتِ اجتماعی، از ابتدا، نابودکردن آن است. ما طردکنندگان، با این کنش منفی، قدرت اجتماعی مرکزیِ دیگری تولید نمیکنیم، ما طردکنندگان، با طرد قدرت مرکزی، گونهگونی قدرت را پیش میآوریم و آنگاه بازی خلاقانهتر و رهاییبخشتر میشود. ما مرکز را نابود میکنیم و تقلیدکارانِ اجتماعی را محزون میسازیم.
تو و تو دقیقا همین کار را میکنید، عالی است. پر از جاهای خالی هستید که نسلهای آینده – بیگمان - پر خواهندش کرد. دوست دارم به نظارهی آدمها بنشینم و «چنان باش که از تو بنویسند نه اینکه از ایشان بنویسی» را فراموش میکنم و هر انسانی یک جزیره است، یکی خوب، یکی بد، به همین سادگی. اما قدردانی من موجب آن نخواهد شد که یکی بد باشد و یکی خوب. باور کن (این تنها استدلال من برای اعتبار جملهامست).
هرگز ندانست کی دلاش زنده شد به عشق، از بس نشست منتظر نگاهاش بسیط بود. آیا این کوچه آخرش به خانهی معشوق میرسد؟ آیا سیگارفروشی، این وقت شب، باز است؟ اینها پرسشهایی بود که ذهناش را در برِ برهنهاش گرفته بود. آقا! در بگشا! منم، من.
عشق بود، مهر بود، هرچه بود گذشت بینتان یا نه، چیزی نبود، گذشت، «به همرهِ خود باد برده بود». ارادی اما شُل، اما سُست. هرچه بود ریشه نداشت، مثل درآوردنِ لباس، ریشه نداشت، لحظه بود.
توفیرِ آبستنیِ تو، هیچ نبود. زاییدهی تو، زبان نداشت. گریه هم نکرد. اما فریادِ استعانت تو بلند خاموش بود. من از کنارهی تخت این را دیدم. بیا بنشین، بیا اینجا بنشین و قبول کن تو هم هنوز مانده است از یقهات نور بیاوری بیرون.
کلمههای من آمده بودند توی اتاق، روی تخت، کنار سفرهی مشروب. کلمهها بسیار بودند. روی زمین نشسته بودند اول، مست که کردند، رنگ و وارنگ، هست شدند، [یعنی] برای من شدند. بوی شدیدِ پرتقال میآمد و کلمهها از تنها میآمدند بیرون. من دیدم، دیدم چگونه از دستها، از سوراخهای دماغ، از چشمها میزدند بیرون، با احتیاط. البته گشت میزدند و میرفتند بیرون. حالا خاطرهای از آن شب مانده است فقط.
دوست دارم غلت بزنم روی فرهنگواژهها، بهویژه روی دهخدا. دوست دارم بفهمم رنگ وقتی وا میآید اولاش، میشود رنگِ مخالف. یعنی رنگ و وارنگ همان تز و آنتیتز است. حالا که ذهنام از پناهندگی درآمده است، دوست دارم فکر کنم فرهنگهای واژه چه ژرفای دلپذیری دارند.
دستهایات را بیاور بالاتر [تا] موهای زیربغلات پیدا شود. بگذارش گوشهی میز، از آرنج. انگشتهایات را [پس] معلق کن. نگاه کن به پنجره. و همهنگام آن یکی دستات را بگذار روی پات، [جوری] که کیرت کامل دیده نشود. چشمهایات هم موسیقیِ یکنواختِ اتاقِ بههمریخته را بفهمد، جمع شود و نداشتنِ عینک را نمایاند. لبها را رها کن، قشنگ نفس بکش، اما اتاق را فراموش نکن. همچنین دیوار را. خمِ کمرت را بچسبان به دیوار، [آنچنان که] مهرههای کمرت روی لبهای خُنَکِ دیوار بنشیند، نه بیشتر. به شهوانیترین چیزها شدیدا فکر کن. و این دستی که روی پایات است انگشتهایاش کمی خراش دهد، کمی. خب. ... مرسی.
من را بردار برای خودت؛ ادامهی من باش و من باشم. ... زندگی بعدی من بیگمان در تنِ the پسرِ لاغرِ جنوبشهری ادامه خواهد یافت.
چه اتفاقی افتاد که تو لُخت شدی و من چراغ را خاموش کردم؟ به قُربانگاه میرفتیم، یادت هست؟ روی تَخت، و/یا/شاید روی فرش. اما تو نمیدانستی. درمیآوردی و بوی لباسهایات اتاق را پُر میکرد و من از پلهها میرفتم بالا. تو فکر میکردی لذتِ امشب پدری برای فردا و پَسفردا و الخ است. تو نمیدانستی، به قربانگاه میرفتیم. ... لَش تو افتاده بود روی فرش، اسلحهام را پوشیدم؛ پُکِ نخست همیشه با شهوت میرود تو و با ژوییسانس میآید بیرون؛ رفتم، رفتم برای خودم، و سیگارم را توی کفشِ تو خاموش کردم. کوچههای شب، خانهی اراذل است.
خم میشوم و هرگز راست نمیشوم. از همهی پلههای روشنِ برجهای تجاری و تاریکِ مسجدها هم که بالا بروم باز احساس میکنم بهبود نخواهم یافت. ... گذار از "مرد اجتماعی" به "همجنسگرا" و برگشت از این به آن، بسیار فروکاهنده است؛ در هیچکداماش نمیتوانی بمانی، در هیچ هویتی نمیتوان ماند؛ پس این لامصبها چه اجباری در خود دارد که پنج سده است یقهی ما را، همهی ما را، کهریزکانه گرفتهاند توی مشت؟ ... هیچ لذتی در پس و پیشِ همبستری همجنسگرایانه نیست؛ "لذت" – همچون گربهای - روی تختخوابِ استریت لَمناز داده است و کونیها جز با تنِ کوفتهشده عَرَق نمیریزند روی فرش. منعی و سپس رهایی؛ زنجیر تا منع دیگر رهایی میدهد. ... «بیا، این خطه را بیزوال خواهم ساخت، شهرهایی برپا خواهم داشت که دست در گردن هم داشته باشند و جدایی نپذیرند، با عشق رفیقان، با عشق مردانهی رفیقان. ای دموکراسی! ای محبوبم، این را برای خدمت به تو میسرایم، برای تو، برای تو این نغمهها را میخوانم.»
همهچیز [انگار] از بالا افتاده است پایین. چای را مینوشد و عاشق میشود. دقیقا به پنجرههای کدام ساختمان [با دست] سلام کنم که سیگارهای توی مشت تو برای برادر بزرگترتست یا پدر؟ توپ بسکتبال [با جنبشی پسرانه] پرت میشود توی سبد، پاییز باد راه میاندازد، من میگویم میروم بهشتزهرا [با مترو].
خیابان روینیان
هراکلیوسِ فیلسوف گفت «نمیتوان دو بار در یک رود شنا کرد». حالا همیشه همین را میتوان دربارهی کسانی گفت که از این خیابان میگذرند! همیشه هم در همان ساعت از روز میگذرند، شاد یا غمگین. همهی شماها، رهگذران خیابان روینیان، شما را پس از مرگی درخشان صدا کردهام. آگاممنون هست! مادام هانسکا هست! اولیسز شیرفروش است! وقتی پاتروکلوس در انتهای خیابان دیده میشود، فرعونی کنار من است! کاستور و پولوکس نازپسرهای طبقهی پنجماند. اما تو، آشغالجمعکن، که هر بامدادِ افسونکننده میآیی و آشغالهای هنوز تازهای که از نورگاهِ بزرگِ قشنگام انداختهام بیرون را میبری، تو ای که نمیشناسمات، ای آشغالجمعکنِ مرموز و مستمند، تو را نامی پرآوازه و باشکوه میدهم، من تو را داستایوفسکی مینامم.
ترجمه به انگلیسی: جان آشبری
ترجمه به فارسی: حمید پرنیان
«تو سالم بِرِسی خونه». مامان همیشه میگفت ها که هیچکس نیست که به دادت برسد، فقط خودت هستی و خودت. بعد علی گفت، یعنی خواند «من بلا رو دوس دارم بلای جونام باش». آخرش را – آنچنانکه دیده بود - کشید حتی بیشتر و انگار رفتارِ لبهایاش کولی شد، آخرش هم خندید. خندیدیم. عبدالباسط که گذاشتند، دلام گرفت؛ هی خندهاش میآمد پیش چشمام. به خواهرم گفتم پیراهن مشکیِ من کجاست. هیچکس نمیدانست که دلتنگیِ وانگشتگیِ مادر یا که خارشِ جایِ خالی برادر چهاندازه، همهنگام، دشوار و رهاییبخش است؛ انگار به وصال برسی، نَرم، مرگ را بپذیری. ناصر، دمِ در – از پنجره که دیدم - منتظر بود، و پیشتر سیاهاش را پوشیده بود، داشت سیگار میکشید.
من وَقَع میخواهم. همخوابههای من {همه} که اینک، چون قرآنی روی تاقچه، روزمره شدهاند، و برای خودشان زندگی دارند، یا زن و بچه، یا دوستی تازه، اما وقع ندارند. من حالا وقع میخواهم، میخواهم یکی وقعاش را بگذارد روی سینهی من، بعد، با دستهایاش جلوی دهانام را بگیرد، و، چراغ را با بالش {بزند} بریزاند، {پس} خاموش کند، و پیوسته با پاهایاش به من بفهماند که کسی روی من است. ... انسان یا باید اجتماعی باشد یا باید {برود} بمیرد.
چنان ایستادهای، زیر روشناییِ تیرِ چراغبرق، چنان ایستادهای که میانگاهات پیچیده کمی، سینهات تاب خورده آمده به پیش، و دستهایات، مانند ایستایش گوریلها، آویزان، اما حبیبِ من، دلنشینانه است وقتی صدایات را مسخره کردهای تا رفیقات را که روبرویِ تو و پشت به من ایستاده است شاد کنی نرینه، اما سویهی جغرافیای این شاد-کردن به من است که با دوچرخه، اما دخترانه، دارم میگذرم، پا میزنم، نگاهام به کتانیِ قرمزم، میگذرم و توی دلام تقریبا بلند میگویم «آوخ افغانی». افغانی! لهجهی زنانهی سرزمینِ تو، تنِ مردانهات را خراش داده است؛ زخمهایی زنانه بر قامتی مردانه. و سایهات چنان چسبیده به زمینِ پیشتر-تفتیده از آفتابِ ظهر این شهری که حالا شب است که وادار میکند تا برآورد کنم تو در این شهری، و من میدانم تو در این شهری.
مرد نامرد - احمد جواد کریمی - آلبوم عاشقان