تبليغاتX
یادداشت های روزانه ی یک دزد

یادداشت های روزانه ی یک دزد

نامه ای به موسوی در راستای انتشار منشور حقوق شهروندی ایشان

 

آقای موسوی

هیچ انتظار ندارم که در این بحبوحه‌ی انتخابات و اولویت‌بندی کارهای‌تان بتوانید این نامه را با دقت بخوانید و کمی بیاندیشید. اما، از سوی من، همین که در میان کاندیدهای ریاست جمهوری ایران یکی پیدا شده است که دست از عوام‌فریبی بردارد و با زبان اخلاق همگانی و جهانی به جنگ انتخابات برود کافی بود که این نامه نوشته شود.

 

آقای موسوی

منشور حقوق شهروندی شما ناقص است. همجنسگرایان و همه‌ی کسانی که زیستِ جنسی‌شان بر خلافِ تصویرِ مسلط و ستم‌گرانه‌ی جنسیِ جامعه‌ی کنونی ایران است از قلم افتاده اند: ایشان نه تنها فرزندان همین خاک هستند بل‌که مانند همه‌ی دیگران کار می‌کنند، دانشگاه می‌روند، خرید می‌کنند، کنشِ سیاسی دارند و در انتخابات هم شرکت می‌کنند. مفهوم شهروندی شما، با آن‌که زنان و محیط زیست را هم درش گنجانده‌اید، باز هم کهنه و بیمار است.

 

آقای موسوی

نوشته‌اید: «اکثریت مردم به درستی باور داشتند که حقوق بشر، به همان مفهوم جهانی خود، به هیچ وجهی با خداپرستی و پیروی از تعالیم معنوی اسلام تعارضی ندارد، به همین علت نیز به "جمهوری اسلامی" آری گفتند». آیا مفهوم حقوق بشر شما – سوای از برداشت مردمِ انقلابی و داغ از حقوق بشر - هم همان مفهومی است که در پیکره‌ی دیرینه‌ی جهانی‌اش فهمیده می‌شود؟ آیا حقوق بشری که شما به‌اش اشاره کرده‌اید همان حقوقِ همجنسگرایان هم نیست که کاملا برخلاف تعالیم اسلامی نشان داده می‌شود؟ اگر حقوق بشر شما اسلامی است (یعنی حقوق بشر را حقوقِ مردِ دگرجنسگرایِ شیعه می‌دانید) همین جا کوله‌ی پرسش‌های‌ام را می‌گذارم روی دوش‌ام و سنتِ خموشی در برابر دستگاهِ ناشنوا و نابینای فقه شیعه را تکرار می‌کنم. و اگر نه، نیاز است که متن منشورتان را از نو ویرایش کنید.

 

آقای موسوی

همجنسگرایی (مانند دگرجنسگرایی) بیماری نیست. (مانند دگرجنسگرایی) انتخابِ شخصی نیست. (به اندازه‌ی دگرجنسگرایی) تولیدکننده‌ی بیماری نیست. (مانند دگرجنسگرایی) برخلافِ طبیعت نیست. (مانند دگرجنسگرایی) خدادادی است: شما بگویید! با کسی که میل جنسی‌اش را خداوند در نهاد وی گذاشته است می‌شود به مانند یک زناکار یا گناه‌کار برخورد کرد؟ این پرسش اگرچه ساده و عقلانی است اما تا کنون نه تنها پاسخی نگرفته است بل‌که هیچ‌گاه از سوی انسان‌های خیرخواه و آزاداندیشی، مانند شما، اندیشیده نشده است.

 

آقای موسوی

باور کنید این نامه شیک‌اندیشی و پُزدهی روشنفکری نیست: گوهر این نامه بر پایه‌ی رنج‌های ملموسی است که اندیشه‌ی غلط و مسلطِ جامعه‌ی سیاسی و اجتماعی ایران بر دگرباشان جنسی، فرزندان همین سرزمین، روا می‌دارد: دگرباشان جنسی ایران، به اشتباه، دشمن پنداشته شده‌اند. دگرباشان جنسی می‌خواهند زندگی خویش را بر اساس آن میلی بنا کنند که خداوند به ایشان عطا کرده است. من به خودم بارها گفته‌ام که خداوند نادان و ستم‌کار نیست.

 

به امید روزی که اندیشه‌ی اسلامیِ ایرانی به بلوغی رسیده باشد که اشتباهاتِ تئوریک خود را جوانمردانه بپذیرد و بکوشد تا هر چه انسانی‌تر و خداپسندانه‌تر رفتار کند. (و این همان امیدی است که واداشت نامه‌ای به شما بنویسم).

 

حمید پرنیان

یک همجنسگرا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28  12:18   حمید پرنیان  | 

نمایشگاه بین المللی کتاب دگرباشان جنسی ایرانی

 

گروهی از ما می­نویسند، می­سرایند و تولید اندیشه می­کنند. اما مردم ما را نمی­خوانند چون نمی­توانند به نوشته­هایمان دسترسی داشته باشند.

هم­زمان با نمایشگاه کتاب تهران مجموعه­ای از کتاب­های نویسندگان دگرباش در این وبلاگ، نمایشگاه بین المللی کتاب دگرباشان جنسی ایرانی، آماده شده و در دسترس خوانندگان ایرانی قرار دارد تا در این ده روز که ایران رنگ و بوی کتاب می­گیرد، کتاب­هایی از دیگرانی، که نمی­خواهد دیده شوند، هم بر روی رایانه­های ایرانیان باشد.

این گامی از سوی ماست به سوی شما. تا با شناخت هر چه بیشتر هم، به سوی جامعه­ای آزاد پیش برویم. جامعه­ای که در آن حق هر انسان برای زندگی و تولید فکری و هنری محترم شمرده شود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/17  18:8   حمید پرنیان  | 

هوموفوبیک، بسیار هوموفوبیک

 

ای دشمنِ من

بیا مرا بِکُن و برو

بگذار

لای

همین بدبختی‌هام

زندگی کنم.

 


 

هیچ نمی‌خواهم که بگویم

من از تو چیزی می‌‌خواهم

هیچ

می‌خواهم دست از سرِ من

برداری

همین.

 


 

به من چه که سیالیتِ جنسی چیز خوبی است یا نه

به من چه که زن‌ها دارند خودشان را خراب می‌کنند

به من چه که دنیا رو به ویران‌شدن است.

 


 

خسته‌ام

از اخلاقی‌نشان‌دادنِ همجنسگرایان

خسته‌ام

ما یک مشت کونی هستیم

و شما

یک مشت آدم های کیری.

 


 

به خدا

آن کسی که کتاب‌های مقدس را نوشت

هیچ خوشی‌ای از امورجنسی

نداشت

که باز امورجنسی را در خدمت سرمایه‌داری قرار داد.

 


 

رفیق جوووووووون

ما همه کمونیستیم

ما همه می‌خواهیم دنیایی به‌تر داشته باشیم

می‌خواهیم ارزشِ افزوده‌ی جنسیِ ما را کسی هپل‌هپو نکند

می‌خواهیم کسی سرش را نکند توی اتاق‌خوابِ ما

به خدا.

 


 

فحش بده داداش

خودت رو خالی کن

آره، من می‌شنوم داداش

چیزی که من زیاد دارم فحش‌خوری‌ه

بده

به من بده

من می‌شنوم

فحش بده داداش

خودت رو خالی کن.

 


 

یه زندونی‌ِ اعدامی

شبا که می‌خوابه

هیچ نمی‌خواد

صبح که بلند شه

واسه آفتاب دست تکون بده

یه زندونیِ اعدامی

وقتی می‌خوابه

به فردا شب فکر می‌کنه.

 


 

این دیوارها نمی‌خواهد بریزد؟

این دیوارهای حماقت شماها نمی‌خواهد بریزد؟

این دیوارهای حماقت شماها که دور خودتان کشیده‌اید نمی‌خواهد بریزد؟

این دیوارهای حماقت شماها که دور خودتان کشیده‌اید تا جز خودتان را نبینید نمی‌خواهد بریزد؟

این دیوارهای شما نمی‌خواهد؟

واقعا نمی‌خواهد؟

 


 

خدایا

آخه کیرم دهن‌ات

چی می‌شد وقتی داشتی آدم رو دُرُس می‌کردی

کونی‌اش می‌کردی و نقاح مسنوحی رو همون موقع علم می کردی

تا ما امروز وقتی پای تیلفیزیون دندونامون رو خلال می‌کردیم

چاله‌مون رو وا می‌کردیم یه فَس عمه‌ی این دگرجنسگراها رو می‌دوختیم به خاله‌شون

آ خدا

آخه کیرم دهن‌ات

این چه طویله‌ای‌ه دُرُس کردی؟

 


 

بیایید

روزنامه نوشته است «مرگ بر کونی‌ها»

و نویسنده

و آن کسی که می‌خواند

نمی‌داند

این کونی‌ها

پدر دارند

مادر دارند

زندگی دارند.

 

 

از این چاله‌میدانی‌تر؟

 


 

بالاخره این بی‌همه‌چیز

گهِ اصلی‌اش* رو زد

بی‌همه‌چیز

 

* رئیس جمهوری ایران از اینکه «رئیس جمهوری یک کشور بزرگ، برای این‌که یک درصد رای خود را بیش‌تر کند، بر زشت‌ترین اَعمال مثل همجنس‌بازی و کثافت‌کاری‌هایی که انسان از بیان آن شرم دارد، صحه می‌گذارد» انتقاد کرد. (رادیو زمانه، 9 اردیبهشت 1388)

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/11  6:0   حمید پرنیان  | 

قتل ده ها همجنس گرا در عراق

 

واحد مرکزي خبر: مدافعان حقوق افراد همجنس گرا، عراق را خطرناک ترين کشور براي همجنس گرايان توصيف کرده اند.

به گزارش شبکه تلويزيوني بي بي سي به ادعاي مدافعان حقوق زنان و مردان همجنس گرا، از ابتداي سال جاري ميلادي تا کنون بيش از شصت همجنس گرا در عراق به قتل رسيده اند.

سازمان عفو بين الملل از دولت عراق خواسته است از قتل افراد همجنس گرا جلوگيري کند اما پليس عراق مدعي است که هيچ نقشي در اين قتل ها ندارد و اصولا قانوني درباره ی مبارزه با همجنس گرائي در عراق وجود ندارد که پليس با توسل به آن با اين پديده برخورد کند.

جيم ميور گزارش گر بي بي سي در عراق مي گويد بسياري از افراد همجنس گرا از سوي بستگان خود و براي پاسداري از ابرو و حيثيت خانوادگي به قتل مي رسند.

برخي از روحانیون شيعه با صدور فتوا عليه همجنس گرايان زمينه ی قتل آن ها را فراهم آورده اند اما برخي از روحانيون شيعه نيز قتل اين گونه افراد را مجاز ندانسته و معتقدند افراد همجنس گرا دچار انحراف شده و افرادي بيمار تلقي مي شوند که بايد درمان شوند نه اينکه به قتل رسانده شوند.
 
منبع
 
+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/04  23:37   حمید پرنیان  | 

اصطلام - ده

 

ریخته‌ام توی یک هم‌زَن، همه‌ی خوش‌بدن‌های خوش‌صورتِ خوش‌رفتارِ خوش‌صدای زندگی‌ام را ریخته‌ام توی یک هم‌زَن و چند سال است که دارند در/از هم می‌شوند. حالا که باد پرده را می‌زند کنار و از پنجره‌ی باز می‌آید تو و می‌چرخد و بال‌اش را می‌کشد روی صورت‌ام، پیدا نیست بوی کدام‌شان است که می‌پیچد توی اتاق، تصویر کدام‌ است که بر تن‌ام می‌نشیند، صدای کدام است که نجوا می‌شود. همین‌ها هم مانده فقط. یعنی نگاهی و، بعد، ثبت هر چه دیده‌ای. دیده‌ها را بی‌درنگ می‌بری تویِ خودت و می‌نشانی جایی، شب که رسیدی خانه، درش می‌آوری، می‌گذاری جلویِ تنِ خسته‌ات، وَر می‌روی، داده‌ها را معنی می‌کنی: به آن ابروهای سیاه، که چراغ‌های شب را خاموش می‌کند، هیچ نمی‌آید که خشم گیرند یا که عشوه بیایند. پس نازشان می‌کنی، هم‌چنان که در وضعیتِ بی‌تمایلیِ مطلق قرار دارند نازشان می‌کنی. چشم‌ها را بسته است. پیشانی‌اش نور را بازتاب می‌دهد و دهان‌اش «آخرین دریچه‌ی زندانِ عمرِ من» است. هر حرکتی که از روندِ کُندِ بی‌تمایلی خارج شود تصویر را پاره می‌کند؛ همه‌ی حرکت‌ها و رفته‌ها به آرامیِ یک چای ریختن یا که نشستن روی شن‌های ساحل است. گرم می‌شوی، تعین یافته است.

خانه آن‌قدر ساکت بود که صدای بنفشه از پشت در هم شنیده می‌شد که می‌خندید و شهریار را دست می‌انداخت. شهریار انگار نمی‌توانست در را باز کند و سید غر می‌زد و بنفشه بلند می‌خندید. لباس پوشیدم و رفتم توی حیاط. در باز شد و بنفشه، شهریار را هل داد داخل. شهریار تلو‌تلوخوران آمد تو و خورد زمین. سید نمی‌خندید اما پیداست که شاد است. بنفشه مرا دید و چادرش را جمع کرد، «سلام مسعود، کی رسیدی؟». رفتم شهریار را کمک کردم تا برخیزد. «این‌قدر خورده که نمی‌تونه راه بره». «همین چن ساعت پیش». شهریار را بردم لب حوض، نشاندم، آب توی مشت‌ام جمع کردم و پاشیدم روی صورت‌اش. سید، بی که سلام دهد یا حرفی بزند، رفت سمت اتاق‌اش. «کجا می‌ری تو هم، بمون فرش بندازم یه چایی بخوریم». گربه‌ی سید از دیوار پرید توی حیاط، رفت چسبید به پای سید و غرغر کرد. شهریار حتی نمی‌توانست چشم‌های‌اش را باز کند. سید ایستاد و بنفشه را با آن چشم‌های سرد نگاه کرد. این یعنی «باشه». دست‌های گرم‌اش توی دست‌ام بود. «چه‌قد به‌اش گفتم کم بخور، عرقِ مفت گیرش اومده بود دیگه»، رفت فرش بیاورد و چای را آماده کند، چادر را با دست جمع کرد پشت‌اش. به چهر‌ه‌ی شهریار نگاه کردم؛ به سختی چشم‌های‌اش را باز می‌کرد تا من بفهمم می‌تواند چشم‌های‌اش را باز کند، اما ناکام می‌ماند و بسته می‌شدند. دست‌های‌اش را سفت‌تر توی دست‌ام گرفتم و می‌مالیدم. ای کاش سید این‌جا نبود، می‌رفت اتاق خودش، و من، حالا که شهریار نمی‌تواند چیزی را توی حافظه‌اش ثبت کند، دستی به پاهای‌اش، که در حسرت برهنه دیدن‌شان مانده‌ام، بکشم و سفتی عضلات‌اش را - گرم - تجربه کنم. «اگه قهوه داری، یه فنجون به‌اش بدی دُرُس می‌شه»، زیر چانه‌ی گربه‌اش را ناز می‌کرد.

«عروسیِ دخترِ آقاکمال بود. جات خالی، یه شکم‌سیر رقصیدم». «اومدم خونه دیدم هیشکی نیست، گفتم خدایا اینا کجا رفتن همه با هم». «آره، داماد معلوم بود از این بچه‌بازاریاس. این‌و بده سید». چای را گرفتم گذاشتم جلوی سید. چیزی مبهم گفت، تشکر کرد. «برم لامپِ اتاق‌و خاموش کنم یه چیزی بکشم روش. این‌جوری اذیت می‌شه». برای من هم چای ریخت و نگاهی انداخت به شهریار که افتاده بود زمین، انگار مرده بود. همین که نگاه کرد برخاستم. چراغ اتاق را خاموش کردم و بالشی از روی تله‌ی رخت‌خواب‌ها برداشتم و دست‌ام را گذاشتم زیر گونه‌ی شهریار و سرش را بلند کردم. بالش را گذاشتم زیر سرش و آرام دست‌ام را کشیدم. ته‌ریشِ چندروزه‌اش با دست‌های‌ام معاشقه کرد. پتویی برداشتم انداختم روی‌اش. «دست‌ات درد نکنه، مثه خرس می‌خوابه وقتی مست می‌کنه». نگاه‌ام را دوختم به چهره‌ی تقریبا مرده‌اش؛ چه می‌شد کنارت دراز می‌کشیدم این نفس‌ات می‌خورد به لب‌ها و دماغ من؟ چه می‌شد زمختی تو را، حالا که خفته‌ای و نمی‌دانی من یک رویام یا که یک کابوس، توی این دست‌های‌ام می‌گرفتم، و یک دُور، عَرش را به لرزه می‌انداختیم سخت. «ول‌اش کن مسعود، بیا چایی‌ات سرد می‌شه».

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/03  3:19   حمید پرنیان  |