اصطلام - یک
هوا داشت تاریک میشد. کلید انداختم و در را باز کردم. بنفشه داشت لب حوض ظرف میشست. سلام کردم. چادر را، که افتاده بود روی شانه، کشید روی سرش، سلام داد. کیفام را از این دست به آن دست گرفتم و بالای سرش، کنار حوض ایستادم. «آقا شهریار نیومده هنوز؟». هنوز نگاهاش به ظرفهاست، «نه ... باز هم میخوایین برین بیرون؟». توی این هفت ماهه، دیگر دستام آمده است که کی میتوانم بنشینم لب حوضی که بنفشه نشسته است و دارد ظرف یا لباس میشوید و دلاش میخواهد با هم حرف بزنیم. «خب تو چرا با ما نمیآی خب؟». «با این اخلاق سگاش مگه میشه رفت میون آدما، فقط آبروبری میکنه. ... این خرابشده هم که جایی نداره، یه وجب جاست، نه پاساژی، نه پارکِ درستحسابیای». یک دسته موی سیاهاش افتاده بیرون، ریخته روی صورتاش، «دیروز هم الکی الکی باز میخواست بگیردم به کتک ... سر هیچی ها». «خب چرا به داداشات نمیگی؟ بیاد باهاش صحبت کنه. هان؟». بازواناش را گذاشته روی زانو، و آب جمع میشود سرِ انگشتهای استخوانیاش، میچکد. «دلات خوشه ها، سال به سال سر نمیزنن. ... بهاش میگم چیه تا دَمِ صبح میشینی پای این کانالای مزخرف، میرسه خونه این سگمصب رو روشن میکنه، ور ور، تا خواباش ببره» سرش را میجهاند تا آن دسته موی سیاه از روی چشماش کنار رود، «زنگ نمیزنن بپرسن مُردی زندهای ... مامانام از ترسِ بابام جرات نمیکنه نیمساعت بهام سر بزنه، به خدا اگه بهرام هم سر نمیزد میپوسیدم کنجِ این، بلانسبت، طویله». بر میخیزد، چادر، نرم، نشسته است روی قامت استخوانیاش. گوشهی چادر را به دندان میگیرد و سبد ظرفها را با دو دست. مایع ظرفشویی و باقی چیزها را من میآورم. «خودکرده را تدبیر نیست آقا مسعود».
«خبرنگار اعزامی واحد مرکزی خبر، لیسبون ...» در زدند. بنفشه بود که برایام غذا کشیده بود و آورده بود. ظرف غذا را میدهد به من، «ترشیات تموم شده؟». میگیرم، «دستات درد نکنه، نه، واستا». رفتم و کاسهای ترشی برایاش آوردم. «هنوز نیومده، معلوم نیست کدوم گوریه»، موبایلاش را دراز میکند سمت من، «شمارهاش رو واسهام میگیری؟ ... دیشب یادم داد ها، بلد نشدم». «بابا! ... مبارکه». میخندد. «مرسی». میگیرم. «دیروز گرفت واسهام، خیرِ سرش مثلا واسه سالگردمون». شماره را پیدا میکنم، تماس میگیرم، و گوشی را میدهم بهاش. با دست معلوم نبود که تشکر کرد یا خداحافظی، رفت. ماه آمده بود توی آسمانِ حیاط. گربهی سید، روی دیوار، زُل زده بود به من. «اون جوری نگام نکن، ... نمی دم، میو». در را بستم. «یک جبهه هوای سرد هم چنان در آسمان تهرانِ بزرگ ...».
سر و صدای بنفشه بلند شد. نگاه از مانیتور گرفتم و به گوشهی اتاق خیره شدم. تصور کردم که بنفشه چگونه دارد سر شهریار داد میکشد. لباسِ خانگیِ بنفشه از آنهایی است که دامن و تنهاش به هم وصل است، گشاد، از این لباسهای حاملگی، روشن. با کفشهای مخصوص باله. موهای سیاهاش ریخته روی شانهاش، ریخته روی ترقوههای برهنهاش. شهریار، توی این اتاق، برهنهی مادرزاد ایستاده است کنار تلوزیونِ روشن، رو به دیوار، دارد جق میزند. بنفشه، توی آن یکی اتاق، سینی چای به دست، رو به من، که دارم تماشا میکنم، محزون میخواند و زبان ناآشنای ایتالیایی روی سوپرانویِ بنفشه یورتمه میرود. شهریار برمیگردد، دستهایاش را میگشاید و تِنور میخواند. استخوانهای سینهاش پیداست و از آلتاش قطرهای آویزان است. بنفشه سینی چای را میگذارد زمین، همچون نسیم میدود و خود را در آغوش شهریار میاندازد. شهریار به من نگاه میکند و دست راستاش را میکوبد روی کفلِ بنفشه. من داغ میشوم. ... ساعت دو و نیم شب است. پنجشنبه است.
